به نام حقیقت
نیاباران... زمین جای قشنگی نیست من ازجنس زمینم خوب میدانم که گل درعقدزنبوراست وامایک طرف سودای بلبل... یک طرف خال لب پروانه راهم دوست می دارد من ازجنس زمینم... خوب میدانم ... که اینجا جمعه بازاراست که دیدم عشق را... دربسته های زردنسیه می دادند دراینجاقدرنشناسند مردم نیاباران ...نیاباران... دولت زاده دیگر جز غم تو سراغ من نمی اید سراغ این دل ویرانه ی من ازغم وفایی از تو بی وفایی هر شب با غم تو شب را سحر می کنم اما خوشحالم زیراغم تو هر شب به بالینم می اید ومرا ارامش جزغم این ویرانه ی ما را بلد نیست به زحمت کسی پیدا می کند این ویرانه ی من را از یک چیز می ترسم که این غم هم گم کند این ویرانه ی من را رود به دریا دل بسته است من به کی دل خواهم بست رنگین کمان به باران دل بسته من به کی دل خواهم بست اسمان ابی به خورشید ش می نازاد ناز کردن من به کی؟ کوه به قامتش می نازد من به قامت کی؟ عاشق به معشوقش می نازد فرهاد به شیرینش... مجنون به لیلیش... اما این دل شکسته به کی؟ من به شعرم می نازم اماشعر من به کی؟ ان روزی که ناز خواهم کرد به خدا خواهم پیوست. دولت زاده تنهایی را دوست خواهم داشت زیرا در ان بی وفایی نیست تنهایی رادو ست دارم او همیشه با من است تنهایی را دوست دارم او عاشق وا قع ایست تنهایی را دوست دارم زیرا هر دو عاشق هم تنهایی را دوست دارم او همیشه غم خوار من است تنهایی را دوست دارم چون شعر من هم تنهاست تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست دولت زاده زندگی یک سرنوشت است و خداوند نویسنده ی ان می گن سرنوشت هر انسان از قبل نوشته شده است چه خوب...........چه بد انسان یک بار به دنیا میاد با سرنوشتی معلوم یکی با رنج.... دیگری ارامش در هر سرنوشت امتحانیست پس سرنوشت من این است پر از رنج... رنج را با هیچ سر نوشتی عوض نخواهم کرد. امتحان من این است در هر رنجی ارامشی ارامش من هم رنج است پشت هر تاریکی نوریست تولد یک حادثه ی اتفاقیست مرگ سرنوشت هر انسان چه خوب........چه بد پس سرنوشت قربانی سرنوشت خواهد شد ومن به ارامش خود خواهم رسید. اری سرنوشت انسان را رقم می زند ومن شعرم را دولت راده.......... در کنج این ویرانه خاموش افتاده ام انقدر ناله کرده ام از نفس افتاده ام از درد هجران تو در این گوشه افتاده ام این گونه در فراق تو از پا افتاده هرچه نفسم از نفس افتاده است اما نگاهم ناله ای دیگر است در این ویرانه دلم غوغا ییست فریاد این دل خاموش شنید نیست هر چه نفس از غم تو گرفته از غم تو ناله کرده خفته در کنج خرا بات تو افتاده ام از درد عشق تو درمانده ام ای که مرا در قفس انداخته ای در نگاهم تو یک دل با خته ای دولت زاده اسمان ابریست ودل من بارانی غرش اسمان فریاد رس من است رعدبرق... راهنمای من است اسمان دلش به هوای من گرفته ابرها ... در سوگ من می گریند باران... نم نم به صورتم برخورد می کند نگاهم را نوازش وبا اشکهای من هم دردی بغض گلوی هر دورا گرفته همواره باهم می شکند اری این فریاد دل من است دولت زاده ثانیه ها در پی دقیقه هاست دقیقه ها در پی ساعتهاست ساعتها در پی روزهاست روز ها در پی ماههاست ماهها د رپی سالهاست شاید برای شما این ثانیه ها این دقیقه ها این ساعتها این روزها این ماهها واین سالها بی معنی باشد چون انتظار نکشیده ای که انتظار چیست تمامی این لحظه ها را در انتظارم در انتظار امدنش وبا امدنش به این انتظار پایان خواهد داد ارزش انتظار این است روزی که در انتظار خواهی ماند وروزی که دراین احظه ها گمان نمی بری پسر انسان می اید دولت زاده در یک روز زمستانی وبسیار سرد پسرکی در کنج خیابان نشسته بود با لباسی مندرس با چشمهای پراز غم با نگاهی سرد وبا یک کاسه گدایی که ان هم مثل پسرک در کنار هم نشسته در حالی که پاهایش را در اغوش گرفته بود هر دو در انتظار یک چیز مردم از کنار انها می گذشتن ولی هیچ یک انها را نمی دید وبا نگاهش انهارا دنبال می کرد وپسرک در انتظار یک چیز کاسه گدایی هم از پسرک شرم داشت دیگر برای پسرک سودی نداشت در ان لحظه دختر بچه ای با مادرش در حالی که ابنبات چوبی در دست داشت وآن را در دهان گرفته بود ودست در دست مادر قدم زنان در پیاده رو ناگهان چشم دخترک به پسرک افتاد دست را از دست مادر کشید در حالی که ابنبات در دهانش بود به سراغ او رفت ابنبات را در دست خود گرفت وبه طرف پسرک برد در آن لحظه مادرش سر رسید با اسرار دخترک به مادر یک ابنبات تازه را از کیف خود بیرون اورد تا آن را به پسرک بدهد اما پسرک در جای خود خشک زده بود صورتش از بلورهای یخ پوشیده شده بود اما چشمهایش بازبود حال عجیببی داشت در نگاهش چیزی معلوم بود انقار منتظر کسی بود وپسرک در انتظار یک چیز دخترک پسرک را لمس کرد اما پسرک هیچ حرکتی نکرد دخترک رو به مادرش کرد داشت به مادرش چیزی می گفت اما نگاه مادر چیز دیگری می گفت مادر ابنبات را توی کاسه کذاشت در حالی که اشک در چشمهایش جاری بود دست دخترک را گرفت رفت اما پسرک همچنان بی حرکت در جای خود نشسته بود دیگر هیچ صدایی نمی امد در حالی که لبهایش یخ زده بود لبخندی بر لب داشت نگاهش به ان طرف خیابان مغازه اسباب فروشی وبه یک عروسک همچنان نشسته بود وپسرک در انتظار یک چیز گویی انتظار به پایان خود رسیده بود اری پسرک مرده بود نویسنده: محسن دولت زاده خسته از اين گلهاي يآس گریان خسته ام خسته از این بهونه خسته ام خسته ازاین وعده ها خسته ام خسته از این نگاهت خسته ام خسته از این دوست داشتن خالیت خسته ام خسته از این حرفای بی معنیت خسته ام خسته از اين زمانه شعر از محسن دولت زاده هنوز گوشم را نوازش می کند ای زیبا ترین گل من کجایی دولت زاده بازغم زده ام غم زده از تنهايي اي کاش نگاهم را مي ديدي غروبي بي پايان نویسنده: محسن دولت زاده ما درای اغوش گرمت همیشه باز مادر ای معنای وجودم تقدیم به مادرمهربانم نویسند: دولت زاده از جدایی یار چیست... م : دولت زاده عشق يعني يک ماهي دل باخته عشق را بايد به جان جانان خريد عشق در جان نباشد ازجان بريد عشق را وصفش کنم بسيار است عشق را وصفش کنم در يک کلام از محسن دولت زاده دولت زاده محسن دولت زاده نویسنده: دولت زاده
خسته ازاين دنياي بي ترانه
خسته از اين روياي خیس باران
عشقم می اد پیش من بمونه
وعدهای تو خالی و بی پروا
نگاه بی معنی و اون کلامت
خسته از این قول های تو خالیت
خسته از این حرفای نا گفتنیت
خسته ازاين دنياي بي ترانه
تنگ تر از همیشه دل تنگ ترمی کند
بی تو نفس کشیدن معنا ندارد
ای هم نفس لحظه های من کجایی
ترانه های عشق را در وجود تو یافتم
نفس تو تنها ترانه ی من است
اما کیست این ترانه ها را بخواند
ای ترانه های وجودم کجایی
هنوز صدای قلبت را می شنوم
چه صدای دل نشینی
هر روز جانم را به صدای قلب تو می سپارم
ای ارامش لحظه هایم کجایی
دیگر هیچ ترانه ای برایم معنا ندارد
بجز ترانه های وجود تو
زیبا ترین گل ها را خواهم چید
انها را نثار تو خواهم کرد
غم زده ازاين دنيا ي نا اميدي
که چگونه غروب کرده
غروب دل را به دريا خواهم داد
قا يقي اماده سفريست
مسافرم مسافري از دل تنهايي
تنها منم واين قايق
رود خانه اي ارام
هيچ صدايي نمي ايد
سکوتي بي پايان
اسماني پر از ستاره
چه سکوت دل نشيني
انگار همه اماده سفرند
گاه سکوت لحظه ها مي شکند
اري صداي پاروي من است
چه خوب است دل را به تنهايي
چه خوب است دل را به شيدايي
در مسير رود خانه سفر خواهم کرد
اه چه زيباست من و اين سکوت تنهايي
اي کاش اين سکوت بي پايان بود
اخر رود خانه کجاست؟
دريا
به دريا خواهيم پيوست
صدايي مي ايد
صدايي از دور
اري صداي درياست
با صداي تلاطم موجش مي گويد
خوش امدي
انگاردريا منتظر من بود
داشت چيزي را به من نشان مي داد
طلوع خورشيد
چه زيباست
که مي گفت
در هر غروبي طلوعيست
غروب تنهايي را به طلوع خواهم داد
غم را از خود خواهم راند
نا اميدي را خواهم انداخت به دور
اميد را در دل فروزان خواهم کرد
وباز به سوي اميد پرواز خواهم کرد
مادر ای دریای نجابت
مرا در اغوش خود بفشار باز
تو ای بهانه ی سجودم
اغوش گرمت ستودنیست
لبخند هایت همیشه دیدنیست
مادرای رنج کشیدهای سختی
تو لایق قلب ناب بهشتی
دستهایت همیشه بوییدنیست
حرفهای تو همیشه شنیدنیست
مادر ای پاهای تو بوی بهشت است
زیر پای تو چون بهشت است
گرفته از بی وفایی دوست
گرفته از رنجهای بی عشقی
گرفته ازاین دنیای هستی
با دل شکسته کنار نمی توان رفت
هرچه دل به سوق تنهایی می رود
عاشقتر از همیشه بی تابی می کند
چگونه رنج فراقش را تحمل کنم
چگونه بر خود گویم که دیگر نیست
ای کاش دلم مانند دریا بود
تا افق های
دیگر دریای دلم ابی نیست
ابی تر از همیشه سیاهیست
خود را دردل این تاریکی غرق خواهم کرد
وباز از خدا می پرسم
گفت اتش است
گفتم .مگر ان را ديده اي
گفت نه در ان سوخته ام
واز من پرسيد...
گفتم...
عشق يعني با غم الفت داشتن
عشق يعني فرصت معنا شدن
گر زه عشق اب گيري جان باخته
عشق هم در نگاهم رستگار است
عشق يعني با خدا بودن تمام
جاده ای پر از دست انداز
وقتی در مسیر جاده تولد یافتی
بدان این مسیر یک شوخی نیست
در امتداد مسیر حرکت کن
پرسیدن ؟ از انتهای این جاده
یکی گفت نا معلوم
دیگری گفت مرگ...
سومی ...
از نگاهش معلو بود ,
که می گفت سعادت.

یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک...
یک نفر همدم خوشبختی هاست
یک نفر همسفر سختی هاست...
چشم تا باز کنیم عمر گران می گذرد
عمر ما در گرووه سختی ها می گذرد...
یادمان باشد ما همه همسفریم
بازبه ياد تو مي افتم
به ان روزهاي پر از خوشي
به روزهايي از عشق
اي کاش دفتر خاطراتم پيش تو بود
تا بداني بي تو زندگي سرابي بيش نيست
سراب لحظه هاي زندگيم تو بودي
چگونه اين سراب را بر من دريغ کردي
چشمانم هميشه با ياد تو بارانيست
کجايي تا ببيني چشمهاي بي فروغ رفته را
اسمان چشمهاي من هميشه ابري خواهد ماند
وديگر هيچ نوري بر چشمانم تابيده نخواهد شد
باز دلم هواي تو کرده
هواي با تو بودن
هواي بوسه هايت
هواي اغوش گرمت
قصه ي عشق را تو يادم دادي
که بي وفايي عشقي دوباره است
با رفتنت به من اموختي
که چقدر عاشقت بودم
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |




درباره سايت
منوی سايت
آرشيو سايت
پيوندهای سايت
طراح قالب
امكانات سايت